بی تو هیچم به خدا
پیش دل من بنشین
قدراین سینه ی پر مهر بدان
در دل خسته بمان
منم وخانه ی ویرانه ی دل
بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل
مشکن ساغر امید مرا
ای همه هستی من
این نفس ها به خدا ارزان نیست
بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا
وخدا داند وتـــــــــــــو
از همه هستی خود
بی تو سیرم ای دوست
سخن از عشق بگوبادل من
که ندارد دل من جز به توئ با کس سخنی
همچو یک ذره مرا زیر این گنبد نیکی مکن از بند رها
آه بی سوز،محبت،نفس سرد غم است ودم خالی از عشق
مرگ درد آلوداست
که رسید پیش تراز مرگ وجود
