همسفر!!!
در این راه طولانی که ما بی خبریم وچون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.مخواه که یکی شویم،مطلقا یکی...
مخواه که هر چه تو دوست داری من همان را به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز.مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم،یک ساز را،یک کتاب را،یک معلم را،یک رنگ را و یک شیوه ی نگاه کردن را...مخواه که انتخاب مان یکی باشد،سلیقه ی مان یکی و رویامان یکی...
همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن وشبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کما ل نیست بلکه دلیل توقف است.
شاید اختلاف کلمه ی خوبی نباشد،شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد.پس بگذار اینطور بگویم:
عزیز من!زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهتهایمان،نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری،نه تسلیم بودن،مطیع بودن،امر بر شدن ودربست پذیرفتن...
اگر زاویه ی دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد،بگذار فرق داشته باشیم،بگذار در عین وحدت،مستقل باشیم،بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم،بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید...
***تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی،من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم.....***
دو نیمه زما نی به راستی یکی می شوند واز دو تنها یک جمع کامل می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند نه آنکه عین مطلق هم شوند،چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص وتازه ای را پیش نکشند...
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین نشویم،بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان،رفتارمان،حرف زدنمان و سلیقه ی مان کاملا یکی نشود.
*عزیز من!بیا متفاوت باشیم!*