((به نام آنکه زندگی می دهد تا روزی آن را باز پس گیرد))
پاییز سال هفتادویک خورشیدی ،هجده روز بود که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد وبدون هیچ دغدغه وفارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را ویدا گذاشتندتا یک نام جدید دیگر به خاندان اضافه شود.
از کودکی چیز چندانی خاطرم نیست،جز چند خاطره ی در آغوش گرفتن عروسک وندادن آن به کسانی که دلشان عروسک می خواست وخواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشد!
اما حالا کنار این خاطره می نویسم و می فهمم که کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها،بال هایش تحلیل می رود.
نمی دانم چرا پدر ومادر خوش نداشتند مهدکودک را تجربه کنم،شاید دلشان می خواستیک سال دیگر هم به دور از آئین انتخاب زنگ،خودم انتخاب کنم که چه وقت با مدادشمعی کیک تولد بکشم
و
کی با مداد رنگی شمع آن را!
هر سال تولدم را برایم جشن می گرفتند،
با اینکه مدرسه نمی رفتم خوی می دانستم که جمله های روی کیک هر سال بی بور برگرد
((ویداجان تولدت مبارک))است!
همه شبیه هم بودند. . .
هنوز هم هست. . .
آن روزهای شاخساران پرگیلاس پرزد ورفت ویک کودک تازه وارد گشت وبالاخره کلاس اولی شدم.
به کلاس دوم وسوم نرسیده دوروبرم پر از دوستان جدید بود.
سال بعد هم قصه ی فداکاری آن پسرک وکلاس چهارم وپنجم که به سرعت برق گذشت وجزهیجان روزهای امتحان وتشویق روزهای کارنامه چیز دیگری به خاطرم نیست.
دبستان هم گذشت،به دوره ای پاگذاشتم که با وجود کلی گذشتن ازآن نمی دانم چرا نامش را راهنمایی گذاشتند،درحالی که از بدو ورودم به مدرسه هر کس حتی دربان مهربانش سعی نکرد چیزی یادم بدهد ودر آن دوره ی راهنمایی همه بیشتر از حرف درس مورد نظرشان پند خاصی نداشتند!
به هر ترتیب با اجتماعی ومعادله هایی که مجهول تر از زندگی نبود وحرفه وفنی که کمک مادر را می طلبید وپا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت ووارد دبیرستان شدم.
سال ها که می گذشت خلأ گمشده ای با زلف های پریشان وگیتاری در دست در ذهن سرشارم پر رنگ تر می شد
اگر چه تا نمی گفتم شاید کمتر کسی باور می کرد
رابطه ای میان شیطنت وجودی ام
و
غصه ی حقیقی قلبم باشد!!
نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را بیشتر از باران دوست دارم!
آفتاب هم خوب است
اما گمان می کنم بیشتر برای گباهبن مخصوصا گل آفتابگردان!
وکمی برای یخ تر کردن زندگی وگرم شدن!
اما باران بیشتر خوب است وبرف زیباست اما نه به اندازه ی باران
وشاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بوده وبرف سپید!
اما نمی دانم چرا باران از سپیدی هم بهتر است،گرچه گاهی با خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید،آن هم بدون چتر،بی گمان در برف هم خواهد آمد. . .
اما کــــــــــــــی؟؟؟
آیا این حس به یک فلسفه ی قدیمی یا یک تکه عرفان بشری بر می گردد که کسی می آید وسواری از دور؟
یا به رویای اغلب دخترکانی که سال هاست انتظار شاهزاده ای سوار بر اسب سفیدرا میکشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند!!!
راستی چرا آدم ها! برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند
واگر خدای نکرده ذره ای از آن کار مال کسی باشد تا می وتوانند تأخیرو. . . . بگذریم. . .
قرار بود از زندگی بگویم!
این چنین که وارد دبیرستان شدم ویک سال است که فارغ التحصیل شده ام و
از لذت دوران مدرسه بی نصیبم!
