درباره نویسنده
ویدا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ویدا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوستی
  • جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠
  • بیامتفاوت باشیم!!!
  • عشق درک میکند...
  • یک فرشته چه شکلیه؟
  • ای آنکه دیگر نمی شناسمت. . . . . .
  • زندگی من!
  • بی تفاوت مگذر. . .
کلمات کلیدی مطالب
  • زندگی من! (۱)
  • بی تفاوت مگذر (۱)
  • ای آنکه (۱)
  • یک فرشته (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • آتش پنهان
  • گاه. . .
  • بانو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



بی تفاوت مگذر. . . .
دوستی
نویسنده: ویدا - جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳٩٠

"دوستی"

 

در خیابان های ذهنم قدم میزنم...

همچنان دلم از دنیای ادم بزرگ ها گرفته...

به یاد کودکی می افتم که وقتی دوست هم سن و سالش به اسباب بازی اش نگاه حسرت امیز کرد؛با پاکی کودکانه اش  ان را به سمت دست های کوچولوی مقابلش دراز کرد و هم دنیای خودش شاد شد؛ هم دنیای پیش رویش...

یاد اوریاین صحنه ی خوشایند لبخند را می اورد و روی روزگارم می نشاند...

یاد ان روزی می افتم که پسرک گل فروش جلوی یک ماشین ایستاده بود و از راننده خواهش میکرد یک شاخه گل بخرد و راننده قبول نمیکرد؛ اما بعد از اشتیاق و اصرار دختر کوچولویش مجبور شد به جای یک شاخه یک دسته گل بخرد!

دل تنگی ام دارد کم کم محو میشود...!!!

با خودم می گویم کاش به جای اینکه بچه ها از ادم بزرگ ها الگو برداری کنند، میشد کازی کرد که ادم بزرگ ها از این کوچولوها ی دوست داشتنی و ساده درس زندگی بیاموزند......

همچنان در جیابان های ذهنم قدم می زنم...

یک موضوع دست از سر روزگارم بر نمی دارد، اینکه دنیای ادم بزرگ ها چه دنیای...

چقدر ادم ها دارند از هم دور میشوند، چقدر ارزش ها  دارن به سمت ضد ارزش ها میروند...

چقدر دوستی ها کمرنگ میشوند.

دلم میگیرد از این دنیای ادم بزرگ ها.........!

 

نظرات ()



 
نویسنده: ویدا - جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠

چشمک خدا

 

(((با استفاده از چشمک های خداوند زندگی ات را پر بار کن)))

ستاره می درخشد؛ستاره تابان است؛امشب با دیدن اولین ستاره آرزو می کنم که آرزوهایم برآورده شود...

در دوران کودکی بر این باور بودی که هر آرزویی را برای شب پرستاره بگویی  براورده خواهد شد.

تو به عنوان بچه ؛ هرفکر منطقی و هر نوع امکانی را به وضوح می دیدی و می توانستی بی هیچ تردیدی به آینده ات اعتماد کنی.

درچه سنی به این نتیجه رسیدی که آرزوها صرفا مواردی بچه گانه هستند؟

چه کسی به تو گفت که دیگر بزرگ شده ای و تو را از رویاهایت محروم کرد؟

بیا یک بار دیگر اعتماد راسخ خودت را در مورد آرزوهایت از سر بگیر وگامی هم فراتر بردار وخودت را باور کن.اعتماد داشته باش که هر آرزویی کنی برآورده می شود؛معتقد باش که می توانی هر کسی که آرزو داری بشوی.

باور داشته باش که تو می توانی هر آنچه را در وجودت از آن رضایت نداری تغییر دهی.

وقتی صحبت آرزوهایت می شود شاید وقتش رسیده باشد که از بزرگ شدن دست برداری و به آن حالت ذهنی برسی که قدرت تخیل؛آزادی مطلق را برای هر خواسته ای غیر ممکن؛غیر عملی و غیر قابل تصور به تو می دهد.

ارتباطی قدرتمند بین آرزوها وچشمک ها وجود دارد؛

وقتی تو آرزوی چیزی را در سر می پرورانی لازم است اقدامی هم بکنی؛یعنی خودت را در مسیر آرزوهایت قرار دهی؛در مسیری که معتقدی با تقدیر خودت همتراز است.

در مسیر قرار بگیر؛هر کاری که از دستت برمی آید انجام بده؛دعا کن؛به خدا نزدیک شو تا آمادگی دیدن چشمک های خداوند واجابت دعاهای او را داشته باشی.

پس هم اکنون منتظر چشمک خداوند بمان...

 

 

نظرات ()



بیامتفاوت باشیم!!!
نویسنده: ویدا - پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠

همسفر!!!

در این راه طولانی که ما بی خبریم وچون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.مخواه که یکی شویم،مطلقا یکی...

مخواه که هر چه تو دوست داری من همان را به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز.مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم،یک ساز را،یک کتاب را،یک معلم را،یک رنگ را و یک شیوه ی نگاه کردن را...مخواه که انتخاب مان یکی باشد،سلیقه ی مان یکی و رویامان یکی...

همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن وشبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کما ل نیست بلکه دلیل توقف است.

شاید اختلاف کلمه ی خوبی نباشد،شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد.پس بگذار اینطور بگویم:

عزیز من!زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهتهایمان،نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری،نه تسلیم بودن،مطیع بودن،امر بر شدن ودربست پذیرفتن...

اگر زاویه ی دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد،بگذار فرق داشته باشیم،بگذار در عین وحدت،مستقل باشیم،بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم،بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید...

***تو نباید سایه ی کمرنگ من باشی،من نباید سایه ی کمرنگ تو باشم.....***

دو نیمه زما نی به راستی یکی می شوند واز دو تنها یک جمع کامل می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند نه آنکه عین مطلق هم شوند،چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص وتازه ای را پیش نکشند...

پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین نشویم،بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان،رفتارمان،حرف زدنمان و سلیقه ی مان کاملا یکی نشود.

*عزیز من!بیا متفاوت باشیم!*

 

نظرات ()



عشق درک میکند...
نویسنده: ویدا - پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠

عشق قبل از آنکه جویای درک شدن باشد در صدد درک کردن است.

عقل از پشت چشم دیگران به دنیا می نگرد و شرایط را ارزیابی میکند.این نوع نگاه باعث می شود عشق به راحتی بتواند دیگران را بفهمد و آگاه شود که چرا مردم به گونه ای خاص حرف می زنند ورفتار می کنند_از این روست که عشق می تواند با صبر وتحمل وبدون هیچ گونه قضاوت با دیگران برخورد کند و نرنجد که چرا دیگران با وی فرق دارند.

عشق به تفاوتها احترام می گذارد و متوقع نیست جهان ومردم آن مطا بق میل وی عمل کنند و خاصیت عشق این است.

عشق همچون مردی که در نی می نوازد از طریق انسانها سخن می راند اما هر کس به فراخور ظرفیت خویش ((صدای سخن عشق)) را انعکاس میدهد.

عشق بزرگترین مصداق پیروزی بر نفس و آشکارترین برهان قدرت انسانی ست.

عظیم ترین انسانها_دانا ترین_باهوش ترین-زیبا ترین_با استعداد ترین و ثروتمند ترین ها نیستند بلکه کسانی اند که دارای مهربانترین قلبهایند.

عشق ورزیدن به کسانی که ما را دوست دارند عدم خشونت نیست_عدم خشونت یعنی به کسانی که از ما متنفرند عشق بورزیم.خودم میدانم که پیروی از این قانون سخت تا چه اندازه دشوار است اما مگر انجام همه ی کارهای بزرگ وبا ارزش دشوار نیست؟؟؟

عشق به کسا نی که از ما متنفرند دشوارترین کارهاست اما همین دشوارترین کارها را اگر مصمم به انجامش باشیم سهل وساده خواهد شد.

عشق بی مدعاست وبی توقع.ارزش عشق به همین است وگرنه عشق نام نمی گرفت.......

نظرات ()



یک فرشته چه شکلیه؟
نویسنده: ویدا - جمعه ٢٠ آبان ،۱۳٩٠

 

اگر بهتون بگن یک فرشته نقاشی کنین چی می کشین؟

یک نقاش سبک رئالیسم میگه )) : من هیچ وقت نمی تونم یک فرشته نقاشی کنم چون تا به حال هرگز فرشته ای رو از نزدیک ندیدم. . . ))

کوچیکتر که بودم همیشه از زنگ ودرس نقاشی فراری بودم!

معلممون همیشه از ما می خواست که یک فرشته نقاشی کنیم!

این کار واسه من سخت ترین کار دنیابود!

با خودم می گفتم : ((من که تاحالا فرشته ندیدم،

چطوری یک فرشته بکشم؟

اصلا فرشته ها چه شکلی هستن؟

شاید یک دختر زیبا با بال های سفید،شاید. . . ))

اون روز هم مثل همیشه معلم وارد کلاس شد ورسیده ونرسیده!! گفت:بچه ها مداداتون رو بردارین ویک فرشته ی خوشگل بکشین!

با خودم گفتم وای!!

اخه من که تا حالا فرشته ندیدم،چجوری یک فرشته ی خوشگل بکشم؟اصلا مگه فرشته ی زشت هم دارین؟مگه. . . . ؟؟

هم شروع کردن به جزمن!

چی باید می کشیدم؟؟؟

تو همین فکرا بودم که یکدفعه چشمم به نقاشی بغل دستیم افتاد،

اینا چیه؟؟؟

یک صفحه پر از قلب های قرمز ونقطه های رنگی شبیه بارون. . . !!!

((اینا چیه کشیدی؟))

این سوال رو معلم از مریم پرسید واون با تعجب گفت:

خب معلومه!

فرشته اند دیگه!!

معلم لبخند زد ورفت.

دیگه مطمئن شدم که فرشته ها همون شکلین! شروع به کشیدن کردم.

آخر ساعت معلم پشت میزش رفت وگفت:

بچه ها!

بهترین نقاشی رومریم کشید،فرشته ها همون قلبای مهربونی هستن که اطراف ما هستن،قلبای پاک وساده وزیبا که موهبت خداوند. . . .

اون رو مریم 9 ساله درس بزرگی به ما داد،حالا که بزرگ شدم

 خوب میدونم که بر عکس عقیده ی نقاش سبک رئالیسم برای کشیدن یک فرشته نیازس به دیدن اون نیست،ما می تونیم با کمی تاَمل هزاران فرشته رو نقاشی کنیم،

هزاران قلب زیبا وبا محبت. . . . .

هزاران فرشته به همین زیبایی. . . .

 

 

نظرات ()



ای آنکه دیگر نمی شناسمت. . . . . .
نویسنده: ویدا - سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠

ای آنکه دیگر نمی شناسمت. . . . . .

خاکستر خاطرات خوشمان را به باد دادی،پشت ماسک صورتت لبخندی مرده است!

ای آنکه دیگر نمی شناسمت. . . از چشمک چشمانت چیزی به یاد ندارم،

از گوشه ی لبت شیرینی لبخندی چشمانم را ملتهب نخواهد کرد،

التهاب چشمانت دیگر دلم را نمی لرزاند،دیگر بین من وتوفاصله ای برهم غریبمان کرده است.گذر چشمانت دیگر بر من ناآشناست.

__________________________________________________________

 

برایش بنویس دوستت دارم،

آخه میدونی آدماگاهی اوقات خیلی زود غم هاشونواز یاد میبرن!

ولی. . .

یک نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست!

اگرچه پاک کردن یه کاغذ از شکستن یک قلب ساده تره.................  

 

نظرات ()



زندگی من!
نویسنده: ویدا - دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠

((به نام آنکه زندگی می دهد تا روزی آن را باز پس گیرد))

پاییز سال هفتادویک خورشیدی ،هجده روز بود که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد وبدون هیچ دغدغه وفارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را ویدا گذاشتندتا یک نام جدید دیگر به خاندان اضافه شود.

از کودکی چیز چندانی خاطرم نیست،جز چند خاطره ی در آغوش گرفتن عروسک وندادن آن به کسانی که دلشان عروسک می خواست وخواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشد!

 

اما حالا کنار این خاطره می نویسم و می فهمم که کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها،بال هایش تحلیل می رود.

نمی دانم چرا پدر ومادر خوش نداشتند مهدکودک را تجربه کنم،شاید دلشان می خواستیک سال دیگر هم به دور از آئین انتخاب زنگ،خودم انتخاب کنم که چه وقت با مدادشمعی کیک تولد بکشم

و

کی با مداد رنگی شمع آن را!

هر سال تولدم را برایم جشن می گرفتند،

با اینکه مدرسه نمی رفتم خوی می دانستم که جمله های روی کیک هر سال بی بور برگرد

((ویداجان تولدت مبارک))است!

همه شبیه هم بودند. . .

هنوز هم هست. . .

آن روزهای شاخساران پرگیلاس پرزد ورفت ویک کودک تازه وارد گشت وبالاخره کلاس اولی شدم.

به کلاس دوم وسوم نرسیده دوروبرم پر از دوستان جدید بود.

سال بعد هم قصه ی فداکاری آن پسرک وکلاس چهارم وپنجم که به سرعت برق گذشت وجزهیجان روزهای امتحان وتشویق روزهای کارنامه چیز دیگری به خاطرم نیست.

دبستان هم گذشت،به دوره ای پاگذاشتم که با وجود کلی گذشتن ازآن نمی دانم چرا نامش را راهنمایی گذاشتند،درحالی که از بدو ورودم به مدرسه هر کس حتی دربان مهربانش سعی نکرد چیزی یادم بدهد ودر آن دوره ی راهنمایی همه بیشتر از حرف درس مورد نظرشان پند خاصی نداشتند!

به هر ترتیب با اجتماعی ومعادله هایی که مجهول تر از زندگی نبود وحرفه وفنی که کمک مادر را می طلبید وپا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت ووارد دبیرستان شدم.

سال ها که می گذشت خلأ گمشده ای با زلف های پریشان وگیتاری در دست در ذهن سرشارم پر رنگ تر می شد

اگر چه تا نمی گفتم شاید کمتر کسی باور می کرد

رابطه ای میان شیطنت وجودی ام

و

غصه ی حقیقی قلبم باشد!!

نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را بیشتر از باران دوست دارم!

آفتاب هم خوب است

اما گمان می کنم بیشتر برای گباهبن مخصوصا گل آفتابگردان!

وکمی برای یخ تر کردن زندگی وگرم شدن!

اما باران بیشتر خوب است وبرف زیباست اما نه به اندازه ی باران

وشاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بوده وبرف سپید!

اما نمی دانم چرا باران از سپیدی هم بهتر است،گرچه گاهی با خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید،آن هم بدون چتر،بی گمان در برف هم خواهد آمد. . .

اما کــــــــــــــی؟؟؟

آیا این حس به یک فلسفه ی قدیمی یا یک تکه عرفان بشری بر می گردد که کسی می آید وسواری از دور؟

یا به رویای اغلب دخترکانی که سال هاست انتظار شاهزاده ای سوار بر اسب سفیدرا میکشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند!!!

راستی چرا آدم ها! برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند

واگر خدای نکرده ذره ای از آن کار مال کسی باشد تا می وتوانند تأخیرو. . . . بگذریم. . .

قرار بود از زندگی بگویم!

این چنین که وارد دبیرستان شدم ویک سال است که فارغ التحصیل شده ام و

از لذت دوران مدرسه بی نصیبم!


نظرات ()



بی تفاوت مگذر. . .
نویسنده: ویدا - دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠

بی تو هیچم به خدا

            پیش دل من بنشین

                  قدراین سینه ی پر مهر بدان

                                   در دل خسته بمان

منم وخانه ی ویرانه ی دل

               بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل

                                مشکن ساغر امید مرا

 

 

ای همه  هستی من

              این نفس ها به خدا ارزان نیست

                                    بر نمی گردد هیچ

                                       شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا

 

وخدا داند وتـــــــــــــو

             از همه هستی خود

                   بی تو سیرم ای دوست

 

سخن از عشق بگوبادل من

             که ندارد دل من جز به توئ با کس سخنی

              همچو یک ذره مرا زیر این گنبد نیکی مکن از بند رها

             آه بی سوز،محبت،نفس سرد غم است ودم خالی از عشق

                                                                 مرگ درد آلوداست

                                                                        که رسید پیش تراز مرگ وجود

 

 

نظرات ()